![]() |
![]() |
|
| قانون دوم: فضولی ممنوع! اصولاً خیلی چیزا به تو چه! |
|
درود بر اهالی محترم سوتی چیه؟ باکلاس شدین! دیگه اینطرفا سر نمیزنین. این عکسِ اول هستش. نشستن واسه درخت، لباس زمستونه بافتن!
دقت کنید. پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود. با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همهچيز جمعوجور شده. يک پاکت هم روی بالش گذاشته شده و روش نوشته "پدر". با بدترين پيشداوریهای ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند: پدر عزيزم، با اندوه و افسوس فراوان برايت مینويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون میخواستم جلوی يک رويارويی با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پيدا کردم. او واقعاً معرکه است. اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذيرفت، به خاطر تيزبينیهاش، خالکوبیهاش، لباسهای تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلی بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما میتونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلی توی جنگل داره و کُلی هيزم برای تمام زمستون. ما يک رؤيای مشترک داريم برای داشتن تعداد زيادی بچه. Stacy چشمان من رو به روي این حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسی صدمه نمیزنه. ما اون رو برای خودمون میکاريم و برای تجارت با کمک آدمای ديگهای که توی مزرعه هستن، براي تمام کوکائينیها و اکستازیهایی که میخوايم. در ضمن، دعا میکنيم که علم بتونه درمانی برای ايدز پيدا کنه و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و میدونم چهطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که برای ديدارتون بر میگرديم. اونوقت تو میتونی نوههای زيادت رو ببيني. طرف، یه الف بچه بیشتر نیستا، ولی ببین که چه گَندی به زندگی خودش و اعصاب باباش میزنه. آخه چــــــــــــــــرا؟ حالا موقتاً این ماجرا رو بیخیال شین تا بعد. به نظر شما این عابربانک رو ساختن واسه کی؟!
پینوشت: پدر، هيچکدوم از جريانات بالا واقعی نيست، من بالا هستم تو خونهی Tommy. فقط میخواستم بهت يادآوری کنم که در دنيا چيزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامهی مدرسه که روی ميزم گذاشته. دوستت دارم! هروقت برای اومدن به خونه، امن بود، بهم زنگ بزن. حال کردین چه سیاستی به کار برده بود. بابا ایوَل. من که کلی کَفَم برید. و اما بریم سراغ ادامه پستِ بینهایت زیبا و آموزنده و شدیداً باحال من. اصولاً خانمها از همون بچگی، انتظارهای عجیب و غریب دارن. مثلاً شما این دو تا دختربچه رو ببینید. یه سیب گرفتن دستشون، میخوان با اون سیب، این خرسِ گنده رو بکنن توی این قفس. من که اصلاً خندهم نمیآد!!!
دیدی؟
من البته هیچ ارتباطی بین این دو تا عکس پیدا نکردم.
خدایا این چهار تا نخ مو رو به خودت سپردم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:46 توسط صبا |
|
|
دوستان عزیز سلام
ترگل آمد ترگل با سوتی آمد خیلی وقته دنبال یه بهانه واسه سر زدن به دوستای عزیزم تو وبلاگ سوتی بودم. امروز در کمال نا باوری و در پی سوتی دادن جناب صبا که خدا خیرشون بده بهانه لازم جهت ورود به دست آمد.سووووووووووووووووووووتی در حد المپیک اهالی محترم سوتی: یکی بود یکی نبود .ساعت حدودای ۶ یا ۱۸کشوری بود که جناب صبا ناگهان به خاطر آورد علی رغم قرار قبلی با سهراب با شخص ناشناااااااااااااااااااااس دیگری بله دیگه سرتون را درد نیارم :جناب صبا به جای سوار شدن با خط۴ سوار خط ۱شدن که نمیدانم چرا به جای رسیدن به قدمگاه سر از کمربندی درآوردن.... فکر کنم اشتباه از راننده بوده چون این کارا از جناب صبا بعععععععععیییییییییدددددددهههههه خلاصه : قصه ما به سر رسید جناب صبا به قررررررارشون فکر کنم دلیلی برای توجیح طررررف قررررار پیدا نشه نظر شما چیه؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:15 توسط ترگل |
|
|
بابای قنبر به نارنج و ترنج گفت: ترنج و نارنج به سند خونتونو بزار گرو گفت: سند خونتونو بزار رهن به ارادت مندتیم چطوری؟ گفت؟ ارادت مندتیم چطورتیم؟ به برد باشگاه گفت:بشک باردگاه به پایان ترم گفت: پیان ترم به تی گفت: تابلو به وارونه گفت: واری بابای کامبیز(سروش) به نازک تر از گل گفت:بیشتر از گل به شب نوروز گفت شب قدر به هیچ گونه صدایی نباید باشه گفت:هیچ گونه سکوتی نباید باشه به مقدس گفت:مسدق به مجلس گفت: مسجد به گرما گفت: شرسرما به یونیسف گفت: یونیسکو به نشر اندیشه ها گفت: رش اندیشه ها به همایش هفت سین گفت: هفته ی هفت سین به ساختمان پنتاگون(علامه) گفت: واشنگتن به استقلال ساعت 5 بازی داره گفت: استقلال ساعت 5 کلاس داره به تاسوعا عاشورا گفت:تاشورا عاشورا بابای هوشنگ(صبا) به آرم nike گفت: adidas بار دیگر به nike گفت: nice به بجز گفت: اجز به تلفن خونه داره زنگ می زنه گفت: تلفن خونه داره تماس می گیره به خواهر من گفت: دختر من بابای سهراب به امام جمعه گفت: نماز جمعه به شین ز گفت: شین زین به قاطی گفت: قاطر به پیاز گفت: پیوز به گوشیش خاموشه گفت: گوشیش خالیه به کیفت افتاد زمین گفت: کیفت ریخت رو زمین خروس لاری گفت: انتر همون خره به نیرو گفت: نور به گل طبیعی گفت گلدون طبیعی به چیبس گفت: چیسب به ذهنم مشغوله گفت: ذهنم مجهوله به چای بریز گفت: چای بکش مامان منیر به مجری گفت: منشی به افکار گفت افراد به بخاطر من گفت: به علت من مامان اختر(باران) به حلبچه گفت شلمچه به پشت سرم چشم دارم گفت: پشت چشم گوش دارم به dvd رایت می کنند گفت:dvd چاپ می کنند به قند رو سرت می سابم گفت: سنگ رو سرت می سابم به آژانس تاکسی تلفنی گفت: آزانش مسکن به پلاستیک گفت: کلاستیک به عکس گفت: بکس به کنف گفت: گیس گفت: با لنگر کشتی رو بیرون می کشن به دیروز گفت: جیروز به ساعت خراب شد گفت: ساعت سوخت به خاکی شده گفت خیکی شده به دیوار موش داره موشم گوش داره گفت: دیوار گوش داره گوشم موش داره به راست روده گفت: دراز گوش به ملحق می شیم گفت معلق می شیم به روش لیز خوردم گفت: ریش لوز خوردم مامان شهره به کیک بپزیم گفت:کیک بدویم به تشکر گفت: پشکر به این طرفی گفت: این طری به بوم گفت: روم به دکمه گفت: جیب مامان کوثر به دو هزارو چهار گفت: دوهزارو چک به تصویری گفت: تفسیری به سرم شیره بمالن گفت: سرم گول بمالن به باختی گفت: موختی به مجری جنگ گفت: منجی جنگ ترگل به هفته ی پژوهش گفت: هفته ی همایش به حسن کچل گفت حسن چکل سیاوش به دیدم گفت:شنیدم به توی جشن عکس یادگاری می گیرن گفت: تو جشن یادگاری عسک می گیرن به فل فور گفت: فل فل به صوتی تصویری گفت: سوتی تصویری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:16 توسط باران |
|
|
سلام
این هم آخرین مصاحبه هست دیگر دوستان هنوز به من مصاحبه تحویل ندادند. چندتا خواهر و برادر هستید؟ به نظرخودت جدی هستی یا بانمک ؟ میانت با آقایون چطوره؟ زیاد گریه می کنی؟ بیشتر چه مواقعی؟ تو زندگی چقدر با خدا جوری؟ معلم سال اول دبستان؟ معدلتون در سال دوم راهنمایی؟ تا حال نمره کم آوردی ؟چه درسی؟چند بوده؟ نازک نارنجی یا زود رنج یا کینه ای؟ زیاد قهر می کنی؟بیشتر با کی؟ در خونه بیشتر با کی راحت تری؟ تو دانشگاه چطور؟ بهترین دوست شما در زندگیتون کیه؟ تا حالا شده کم بیاری؟ بعدش چکار کردی؟ تو باشگاه بیشتر با کی دوستی؟ تا حالا شده از خودت خیلی بدت بیاد؟ چکار کردی؟ دوست داری با چه اسمی صدات کنند؟ بد ترین دروغی که شنیدی؟ بدترین دروغیکه گفتی چی بود؟ بهترین خبری که شنیدید؟ بدترین خبر عمرتون؟ به یه چیزی اعتراف کنید؟ به نظرخودت آدم منطقی هستی؟ تا حالاشده احساست بر عقلت غلبه کنه؟ تنهایی یا اجتماعی؟ اهل مهمونی رفتنی یا مهمون دعوت کردن؟ آدم مغروری هستی؟ زود با همه دوست می شی یا کمی سخت گیری؟ اهل آشپزی هم هستی چه غذایی را بهتر درست می کنی؟ تا حالا ظرف شکوندی؟ اهل دعوا هستید؟ اگه کسی حقت رو بخوره چکار می کنی؟ نظرت راجع به ازدواج مجدد مردان چیه ؟ تو فامیل بیشتر به چه چیزی معروفی؟ هفته ای چند ساعت از وقتتون رو در اختیار سوتی قرار میدی؟ صدات برای خوندن خوبه؟ شده با مامان و بابات دعوات بشه؟بعدش چکار کردی؟ زیباترین کادویی که گرفتی ازکی بوده و چی بوده؟ سیگار هم میکشی؟ قلیون چطور؟ به یه آدم معتاد چگونه نگاه می کنی؟ تا حالا شده با خدا قهر کنی؟ نظرت راجع به کلمات زیر؟ بیشتردوستداری با کی وبه کجا سفر کنی؟ اگه باکسی قرار بزاری و سروقت نیاد چکارمی کنی؟ از شغل جدیدت راضی هستی؟ دوست داشتی پسر بودی؟ تا حالا ضایع شدی کی وچگونه؟ خودتون رو تو چند جمله معرفی کنید بهترین پست سوتی؟ بهترین خاطره از باشگاه یا کانون؟ بهترین همایش؟ بیشترپشت سر کدوم یک از بچه ها غیبت کردی؟ نظرت در مورد سوالات؟ و در آخر از از وب سوتی به خاطر وقت گذاریشون کمال تشکر را دارم و به قول صبا: در آخر از تمامی اهالی سوتی تشکر می کنم که تا آخر سوتی با من همراه بودند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:54 توسط سهراب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 |
| نویسندگان |
|
سروش صبا باران الهه مسافر سهراب ترگل سیاوش قاسم رستم |
| پیوندها |
|
آه...بخار...خدا... باران بی ابر در بهار و تو خندیدی... دخترآریایی حلقه گمشده کویر سرد صدایی در شب |
|
RSS
|