تبليغاتX
ســــــــــوتـــــــــــي می دهم پس هستم
قانون دوم: فضولی ممنوع! اصولاً خیلی چیزا به تو چه!
بنام خدا
باسلام و عرض ادب خدمت همه خوانندگان عزیز شبکه سوتی
امروز با قسمت اول از سری دوم صندلی داغ با حضور یکی از ....ترین اعضای سوتی در خدمت شما خوانندگان عزیز هستیم و امیدوارم که از خواندن این قسمت لذت ببرید.
قبل از اینکه مهمان این هفته را معرفی کنم خدمتتون عرض می کنم که در آخرین برنامه از سری دوم صندلی داغ پشت صحنه این برنامه به عنوان سفرنامه سوتی را برای شما دوستان عزیز در اینجا به نمایش خواهیم گذاشت.

خوب بیش از این وقتتون را نمی گیریم و  بخش اول برنامه را با هم می بینیم بعد بر می گردیم و با مهمان این هفته در خدمت شما خوانندگان عزیز هستیم

اینجا خارج است

خوب امیدوارم که تا اینجا لذت کافی را برده باشید.

مهمان برنامه امروز ما (مامان منیر )هست که هم اکنون در خارج به سر می بره.

چندتا خواهر و برادر هستید؟
فقط یه داداش دارم.
به نظرخودت جدی هستی یا بانمک ؟
با نمک که نه .ولی خیلی جدی هم نیستم.
میانت با آقایون چطوره؟
تا وقتی خوب باشن منم خوبم.
زیاد گریه می کنی؟ بیشتر چه مواقعی؟
نه زیاد.من بیشتر اهل خندیدنم تا گریه.ولی گاهی که دلم می گیره دیگه نمیشه کاریش کرد.
تو زندگی چقدر با خدا جوری؟
خیلی زیاد.مثل یه دوست و یه رفیقه برام.
معلم سال اول دبستان؟
خانم جوهری.که تازگی پیداش کردم.
معدلتون در سال دوم راهنمایی؟
من تمام معدلام رو از حفظم.97/19 یادمه با اختلاف یک صدم تو مدرسمون رتبه دوم شدم.که کلی حرصم در اومد.
تا حال نمره کم آوردی ؟چه درسی؟چند بوده؟
صفر..سوم دبستان..روز قبل هماهنگ کردیم و یکی از مشق هامون رو که خیلی زیاد بود ننوشتیم.به هممون یکی یه صفر داد.اولین صفر زندگیم.
نازک نارنجی یا زود رنج یا کینه ای؟
هیچ کدوم.پوستم کلفته.
زیاد قهر می کنی؟بیشتر با کی؟
زیاد قهر نمی کنم.در واقع اصلا" قهر نمی کنم
در خونه بیشتر با کی راحت تری؟
با همشون خیلی راحتم.
تو دانشگاه چطور؟
با یکی از دوستام به نام اسما.
بهترین دوست شما در زندگیتون کیه؟
دوست خوب زیاد داشتم و دارم.
تا حالا شده کم بیاری؟ بعدش چکار کردی؟
آره.ولی به روی خودم نیاوردم.
تو باشگاه بیشتر با کی دوستی؟
تو باشگاه ؟باور کنید با همه یه اندازه.
تا حالا شده از خودت خیلی بدت بیاد؟ چکار کردی؟
آره.زیاد.تمام تلاشم رو کردم که اون کار که باعث این حس شده دیگه تکرار نشه.
دوست داری با چه اسمی صدات کنند؟
اسم خودم رو خیلی دوست دارم.همون الهه.
بد ترین دروغی که شنیدی؟
چند سال پیش بود.تاثیرش توی زندگیم خیلی زیاد بود.
بدترین دروغیکه گفتی چی بود؟
بماند
بهترین خبری که شنیدید؟
قبولی داداشم توی رشته ی مهندسی معماری که آرزوش بود.در عین ناباوری.
بدترین خبر عمرتون؟
یادم نیست بدترین کدوم بوده.ولی بد زیاد داشتم.
به یه چیزی اعتراف کنید؟
حدودا" 5..6 سالم بود.مامان بزرگم رفته بود سوریه.یه ببعی گرفته بودن گذاشته بودن توی حیاطشون که جلو پاش قربونی کنن.یه روز ظهر همه خواب بودن.رفتم توی حیاط.حوصله ام حسابی سر رفته بود.این ببعیه بیچاره رو گرفتم و به زور کشوندمش توی حموم.تا تونستم شامپو ریختم رو سرش.کلی زیر آب سرد بود.ببعیه مریض شد.تا حدود 1 سال بعد هم کسی نفهمید که کار من بوده.
به نظرخودت آدم منطقی هستی؟
فکر می کنم تا حدودی.
تا حالاشده احساست بر عقلت غلبه کنه؟
آره شده.
تنهایی یا اجتماعی؟
اجتماعی
اهل مهمونی رفتنی یا مهمون دعوت کردن؟
هر دو رو بینهایت دوست دارم.البته اگه از این بچه وروجک شیطونا تو مهمونی نباشه.یه بار تجربه ی یه مهمون اینجوری داشتم که دیگه نمی خوام تکرار شه.یکی شونو از روی میز تلوزیون میاوردیم پایین اون یکیش رو از زیر میز مبل می کشیدیم بیرون.ماهی گلی بیچاره رو هم از تو دست یکی دیگه نجات می دادیم می نداختیم توی تنگش.
آدم مغروری هستی؟
غرور گاهی خوبه ولی تکبر نه.
زود با همه دوست می شی یا کمی سخت گیری؟
زود دوست میشم.ولی توی میزان ارتباطم سخت می گیرم.
اهل آشپزی هم هستی چه غذایی را بهتر درست می کنی؟
آشپزی رو دوست دارم ولی فعلا" قربون دستای مامانم...
تا حالا ظرف شکوندی؟
آره.مخصوصا" بچگیام.
اهل دعوا هستید؟
دعوا اصلا"...اصلا" اهلش نیستم.
اگه کسی حقت رو بخوره چکار می کنی؟
ساکت نمی شینم..حقمو می گیرم.
نظرت راجع به ازدواج مجدد مردان چیه ؟
می زنم توی سر سهراب که این یه اپسیلن iq یی هم که داره از بین بره ها..باید این مردا رو با کش به پنکه ی روشن دار زد..ااااااااااااااااااااااااااه
اگر یکی خیلی حرف بزنه و روی اعصابت راه بره چکار می کنی؟
خودم رو می تونم کنترل کنم مثل الان.ولی اگه دیگه خیلی کلافه شدم با دمپایی می کوبم تو سرش.
تو فامیل بیشتر به چه چیزی معروفی؟

بهم میگن جرقه.بابام هم بهم میگه ویرانگر1

هفته ای چند ساعت از وقتتون رو در اختیار سوتی قرار میدی؟

هفته ای تقریبا" 3 ساعت.
صدات برای خوندن خوبه؟
من که نه ولی منیر ترانه ی خواننده ها رو مثل خودشون می خونه ..عالییییییی..تقلیدش حرف نداره.
شده با مامان و بابات دعوات بشه؟بعدش چکار کردی؟
آره..1 دقیقه دیگه بعدش بدون اینکه متوجه باشیم می گیم و می خندیم..
زیباترین کادویی که گرفتی ازکی بوده و چی بوده؟
کادوی دوست داشتنی زیاد گرفتم.ولی چند سال پیش از یه دوست یه عروسک کوچولوی کچل هدیه گرفتم .اسمش نازیه.خیلی خنگه.اونو خیلی خیلی دوست دارم.
یه بار هم داییم رفته بود یه سفر خارج از کشور.از اونجا هی زنگ میزد و می گفت الهه یه عروسک خوشکل واست خریدم که شبیه خودته.خیلی نازه.خیلی بانمکه.منم کلی ذوق می کردم و بی صبرانه منتظر بودم داییم برگرده برم عروسک خوشکلم و بگیرم.واسه همه هم گفته بودم که داییم یه عروسک خریده میگه خیلی خوشکله.. شبیه خودته.خلاصه هنوز یک ساعت از برگشتن داییم نگذشته بود که من در خونشون بودم.چشمتون روز بد نبینه.عروسک و که دیدم حسابی وا رفتم.یه عروسکه سیاهه زشت بدترکیب.
یادمه وقتی اومدم خونه به هیشکی تا 2 روز نشونش ندادم.وقتی دیدنش شلیک خنده بود که به هوا رفت.بدبختانه تا 1 ماه هرکی منو میدید می گفت راستی داییت عروسکتو آورد؟
سیگار هم میکشی؟
اوه..لو رفتم...از کجا فهمیدین؟؟؟؟
قلیون چطور؟
ما تو کار بالاتر از ایناییم.
(من از دود متنفرم شدید)
به یه آدم معتاد چگونه نگاه می کنی؟
مثل بقیه ی آدمای دیگه.ولی با یه حس تاسف..ببینم چرا این سوالو پرسیدین؟نکنه شما هم؟هااااااااان؟
تا حالا شده با خدا قهر کنی؟
آره..سالها قبل..همیشه عادت داشتم سجاده ام یه گوشه ی اتاقم پهن بود.یه بار که با خدا قهر کردم رفتم سجاده ام و جمع کردم.ولی بیشتر از 2 ساعت دلم طاقت نیاورد.دوباره پهنش کردم.
نظرت راجع به کلمات زیر؟
.سوتی:نشاط آوره
باشگاه:مثل یه چتر زیر یه بارون خیلی شدید بود..
همایش:بیداری..گرسنگی..خستگی..رضایت..شادی..
سهراب:خیلی با جنبه هست.خیلی.
اختر:یه دسته گل- کمپانی خنده
قنبر:عشق شیرینی و خوراکی های جورواجور.به غذا نه نمیگه.
هوشنگ:ها؟ ها...سنگ صبوره خوبیه..کنتور دیجیتال..خیلی با جنبه.
مسافر:صمیمی..مهربون.. همیشه دنبال آب.
سروش: با اراده.. یه مجری توانا .. عاشق وطن و مادرش.
ترگل:شایسته بودن برازندشه.پایه ی همیشگیه چای
سیاوش:یه دوست خوب و خاکی
رستم:خیلی گله..خودش میدونه بهش چی میگم.
استاد:بهترین استادی که می شناسم.خیلی پایه.
بیشتردوست داری با کی وبه کجا سفر کنی؟
با هر کی بهم خوش بگذره.یه جای سرسبز مثل شمال
اگه باکسی قرار بزاری و سروقت نیاد چکارمی کنی؟

اگه یه بار باشه اشکال نداره ولی اگر بدون دلیل قانع کننده تکرار بشه کلشو می کنم.

از شغل جدیدت راضی هستی؟

نچ
دوست داشتی پسر بودی؟
.اصلا" ..مگه دیوونه شدم؟
تا حالا ضایع شدی کی وچگونه؟
آره.همین دیروز.یه کارت شارژ ایرانسل گرفتم.همونجا اومدم واردش کنم.هر کاری می کردم شارژ نمی شد.کلی با اعتماد به نفس دادمش به خانمه گفتم کارتتون مشکل داره.بعد از کلی که خانمه هم امتحان کرد یهو پرسید مطمئنید سیم کارتتون ایرانسله؟اونجا بود که یادم اومد سیم کارت دائمی روی گوشیمه.آب شدم.فقط یه تشکر کردم و اومدم بیرون.کلی زیر لبی بهم خندید.
نظرتون در مورد سهمیه بندی بنزین؟
خیلی خوبه.کاشکی تنفس این سهراب هم سهمیه بندی میشد.بلکه از شرش خلاص شیم.
خودتون رو تو چند جمله معرفی کنید
شادم.عاشق تفریح و مسافرت و تهیج.مستقل..از دروغ و خیانت متنفرم.شعر رو دوست دارم.احساس خوشبختی می کنم.من خودمم..مثل هیچکس نیستم و نمی خوام باشم.
بهترین پست سوتی:
کنتور اندازی صبا خوب بود.
بهترین خاطره باشگاه:
همه ی روزهاش خاطرات خیلی خوب بود.خصوصا" اون روز باشگاه تکونی..
بدترین خاطره:
هیچ خاطره ی بدی ندارم
بهترین همایش:
هفت سین.بی نظیر بود.
دوست داشتنی ترین فرد باشگاه:
همه رو کلی دوست دارم.یه اندازه.
شیطونترین فرد باشگاه:
شیطون؟خداییش اینم سوال داره؟؟؟؟؟؟
قابل تحمل ترین:
دعوا راه ننداز بچه
خشن ترین:
ای بابا..تا گیس و گسی کشی نشه اینجا این سهراب ول کن نیست
بیشترپشت سر کدوم یک از بچه ها غیبت کردی؟
همیشه خوبیها رو گفتیم.بدی ندارن که.
بزرگترین سوتی که دادی و نتونستی جمعش کنی؟
در روز سوتی زیاد میدم حالا یا جمع میشه یا نمیشه.
نظرت در مورد سوالات؟
ای..بد نبود.ولی اصولا" خیلی چیزا به تو چه؟اصلا" همه چی به تو چه؟
در آخر از شما متشکریم که وقتتون رو در اختیار سوتی قرار دادید.
باشه.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 8:17  توسط سهراب | 
سلام دوستان عزیز سوتی

داشتم وبلاگای دوستانو سر می زدم که دیدم تولد مادر یکی از دوستامونه.

البته مادر هممونه. به همین خاطر نوشتم تولدت مبارک مادر.

امیدوارم که همیشه سالم باشید.

من از طرف همه ی اهالی سوتی تولد مادر بارانو به هممون به خصوص باران تبریک می گم.

و از خدا می خوام که هیچ وقت سایشون از سر شما کم نشه.

خدایا مهربانی را از تو آمخوتم پس به حق مهربانترین مهربانی که آفریدی مهربانترین مهربان این کره ی خاکی را نگه دار.

 

از طرف همه ی اهالی سوتی تقدیم به مادر گرامی باران

 

ساحل امروز خموش است

ماسه ها شسته و نمناک

موج کف بر لب و دیوانه و مست

سوی من می آید و بر می گردد،

مرغ دل گرچه اسیر قفس است،

همرۀ موج ندانم که چرا میخواند

مادر! امروز دلم شعر ترا میخواند

بر سر سنگ به نزدیکی آب،

مرغکی گرم عبادت،

سر یک پای ستادست، دعا میخواند،

پر این مرغ سپید است، از رهی

سینه اش پا ک زکین،

به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این،

از رهی  دور رسیدست ومرا میخواند.

 

دوستت دارم مادر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:57  توسط سروش | 

درود بر اهالی محترم سوتی

 چیه؟ باکلاس شدین! دیگه این­طرفا سر نمی­زنین.
آها. افتادین دنبال پول و کارآفرینی و از این­جور کارا؟
باریک­الله، باریک­الله!
اتفاقاً داشتم توی اینترنت گشت می­زدم و راجع به کارآفرینی می­خوندم که دو تا عکس بدجور چشمام رو گرفت.
ببینید:

این عکسِ اول هستش. نشستن واسه درخت، لباس زمستونه بافتن!

کاموا


این یکی عکس که دیگه آخر خلاقیتِ! روم به دیوار، گلاب به روتون، ...... سیّار!

روم به دیوار

دقت کنید.
واسه اینکه کسی هم خجالت نکشه، یه آقا گذاشتن، یه خانم!!! 


آره. جونم براتون بگه. دنیایی شده عجیب!
مردم دست به چه کارا که نمی­زنن. مثلاً شما ماجرای پایینی رو بخونید:

 پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود. با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه­چيز جمع­وجور شده. يک پاکت هم روی بالش گذاشته شده و روش نوشته "پدر". با بدترين پيش­داوری­های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند: پدر عزيزم، با اندوه و افسوس فراوان برايت می­نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون می­خواستم جلوی يک رويارويی با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پيدا کردم. او واقعاً معرکه است. اما می­دونستم که تو اون رو نخواهی پذيرفت، به خاطر تيزبينی­هاش، خالکوبی­هاش، لباس­های تنگ موتور سواريش و به خاطر اين­که سنش از من خيلی بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می­تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلی توی جنگل داره و کُلی هيزم برای تمام زمستون. ما يک رؤيای مشترک داريم برای داشتن تعداد زيادی بچه. Stacy چشمان من رو به روي این حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی­زنه. ما اون رو برای خودمون می­کاريم و برای تجارت با کمک آدمای ديگه­ای که توی مزرعه هستن، براي تمام کوکائينی­ها و اکستازی­هایی که می­خوايم. در ضمن، دعا می­کنيم که علم بتونه درمانی برای ايدز پيدا کنه و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می­دونم چه­طور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که برای ديدارتون بر می­گرديم. اون­وقت تو می­تونی نوه­های زيادت رو ببيني.
                                                                                                               با عشق
                                                                                                             پسرت John

 طرف، یه الف بچه بیشتر نیستا، ولی ببین که چه گَندی به زندگی خودش و اعصاب باباش می­زنه. آخه چــــــــــــــــرا؟

 حالا موقتاً این ماجرا رو بی­خیال شین تا بعد.
بذارید یه خورده فضا رو عوض کنم. هیچی مثل عکس نمی­تونه این فضا رو عوض کنه.

 به نظر شما این عابربانک رو ساختن واسه کی؟!

خودپرداز


آقا هر جایی یه قاعده و قانونی داره. مگه پارکینگِ آپارتمان، آدم نیست؟ خب اینم قانونش:

پارکینگ 


خب برگردیم به اون ماجرای بالایی.
داشتم می­گفتم. این زود قضاوت کردن کار خیلی بدی هستش. اصلاً کار پسرا و دخترای بدِ.
اون نامه بالایی یه پی­نوشت هم داشت. می­دونید اون­جا چی نوشته بود؟ می­گم بهتون:

 پی­نوشت: پدر، هيچ­کدوم از جريانات بالا واقعی نيست، من بالا هستم تو خونه­ی Tommy. فقط می­خواستم بهت يادآوری کنم که در دنيا چيزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه­ی مدرسه که روی ميزم گذاشته. دوستت دارم! هروقت برای اومدن به خونه، امن بود، بهم زنگ بزن.

 حال کردین چه سیاستی به کار برده بود. بابا ای­وَل. من که کلی کَفَم برید.
پس از این بعد زود قضاوت نکنید. دخترای خوبی باشید. پسرای خوبی باشید. 

و اما بریم سراغ ادامه پستِ بی­نهایت زیبا و آموزنده و شدیداً باحال من.
بازم واستون عکس دارم.
یه شوخی جدی با انجمن بانوان! یادتون نره­ها. من خودم عضو افتخاری این انجمنم. 
 

اصولاً خانم­ها از همون بچگی، انتظارهای عجیب و غریب دارن. مثلاً شما این دو تا دختربچه رو ببینید. یه سیب گرفتن دستشون، می­خوان با اون سیب، این خرسِ گنده رو بکنن توی این قفس. من که اصلاً خنده­م نمیآد!!!

خرس


شما این عکس رو ببین. 

شکلات

دیدی؟
حالا بیا سراغ این یکی:

سوسک

من البته هیچ ارتباطی بین این دو تا عکس پیدا نکردم.
البته یه چیزی رو مطمئنم: خانم­ها از سوسک نمی­ترسن، فقط چِندششون میشه. همین.

 
چقدر شما خانم­ها راحت  گذشت میکنید؟ چقدر؟ بابا ای­وَل. باریک­الله. باریک­الله.

مادر زن


شنیدین میگن یه عکس می­تونه به اندازه­ی یه کتابخونه حرف واسه گفتن داشته باشه؟
عکس پایینی واقعاً می­تونه.

خروس - بدون شرح

خدایا این چهار تا نخ مو رو به خودت سپردم.
پایان.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:46  توسط صبا | 
دوستان عزیز سلام

ترگل آمد

ترگل با سوتی آمد

خیلی وقته دنبال یه بهانه واسه سر زدن به دوستای عزیزم تو وبلاگ سوتی بودم. امروز در کمال نا باوری و در پی سوتی دادن جناب صبا که خدا خیرشون بده بهانه لازم جهت ورود به دست آمد.سووووووووووووووووووووتی در حد المپیک اهالی محترم سوتی:

یکی بود یکی نبود .ساعت حدودای ۶ یا ۱۸کشوری بود که جناب صبا ناگهان به خاطر آورد علی رغم قرار قبلی با سهراب با شخص ناشناااااااااااااااااااااس دیگری قرار دارد پس در کمال ناباوری دست پروانه را گرفته ،هوشنگ را بغل کرده و علیرغم میل باطنی ودر کمال نا امیدی برای رسیدن به سرویس رهسپار ایستگاه اتوبوس شد............. هنوز از رفتنشان چند دقیقه ای نگذشته بود که ناگهان جیق سهراب بلند شد پدر سهراب سرآسیمه به سوی سهراب دوید چند ثانیه ای نگذشته بود که صدای قهقهه پدر سهراب  ترگل و رستم را شگفت زده کرد خدای من چه اتفاقی افتاده .............

بله دیگه سرتون را درد نیارم :جناب صبا به جای سوار شدن با خط۴ سوار خط ۱شدن که نمیدانم چرا به جای رسیدن به قدمگاه سر از کمربندی درآوردن....

فکر کنم اشتباه از راننده بوده چون این کارا از جناب صبا بعععععععععیییییییییدددددددهههههه

خلاصه :

قصه ما به سر رسید

جناب صبا به قررررررارشوننرسید

فکر کنم دلیلی برای توجیح طررررف قررررار پیدا نشه

نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:15  توسط ترگل |